داستان زندگی یک دختر 16 ساله
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: محبت ، خانواده ، امنیت ، آسایش

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی

هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!

آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید...؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.

کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.

این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.

زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.

با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است... خیلی ببخشید... کار زشتی کرده...!»

گفتم: اشکالی ندارد.

اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟

گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقامجویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.

اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.

چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد...

«افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتیهای درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار....!

بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آنها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.

«افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد...!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت.

سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.

با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:

نه...!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!

«افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری...!

حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.

گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.

«افشین» به خاطر لکه دار کردن عفت من، به زندان می رود تا پس از آزاد شدن، با امید و تجربه ای بیشتر به زندگی روی بیاورد. اما من می بایست تا آخر عمرم، اسیر گناهکاری، و دامان آلوده خود باشم. ای کاش حدیث پردرد زندگیم به گوش دخترانی که سرنوشتی چون من دارند. برسد؛ تا گول ظاهر انسانها را نخورند و واقعیات زندگی را ببینند!

 

محبت دروغین

و اگر روزی برسد که چشمه عواطف و علایق زنان نسبت به مردان خشک و منجمد شود. بزرگترین خطرها متوجه کیان خانواده خواهد شد.

به زندان قاضی گرفتار به                                                                                                                                                              که در خانه بودن بر ابرو گره

تهی پای رفتن به از کفش تنگ                                                                                                                              بلای سفر به که در خانه جنگ

سعدی

 

این گونه زنان، اغلب تحت تاثیر ابراز محبت های دروغین افراد بیگانه قرار گرفته- و یا برای خلاصی خویش از محط خانه ای که وجود آنها انتقام جوئی عاطفی خود را ارضاء نمی کنند، بلکه در راه وصول به هدف، آینده و سرنوشت خویش را نیز از دست می دهند.


نامه ای به یک دوست
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اعتماد ، امید ، عشق ، بدبختی

 

با نام خدا

زیباترین سلام را بر روی طراوت ترین گلبرگ شقایق، با قلمی از استخوان وجودم، و با جوهری از خون رگهایم برایت می نویسم؛ و بر بال پرستوی عاشق می گذارم تا از شهرهای دلباخته قلبم عبور کند و به تو برسد، شاید که پذیرا باشی.

با دیدگان نافذت به درون دلم بنگر، ببین این زخمها جانگاهی است که با دست زندگی بر دلم نشسته؛ این نیز زخمهای گوارائی است که دست عشق بر آن نهاد.

امشب برای اولین بار غرور مردانه ام در برابر صدای بی تفاوت یک پسر شکست. چون این نامه را که نشان عجز من است برایت می نویسم.

در شب اولی که با تو صحبت کردم، هر چه بیشتر با هم صحبت می کردیم فکر می کردم باهات آشنا هستم؛ فکر می کردم دیدمت؛ فکر می کردم تو همونی هستی که سالهاست در خیال خودم تصویرش را می کشیدم.

ولی همش فکر بود، چون ما دخترها عادت کرده ایم خیال باف باشیم. و در برابر هر چیز احساس زنانه مان گل می کند، و اجازه نمی دهد درست فکر کنیم.

البته شب اول فکر می کردم تو هم مثل پسرهای دیگر هستی، صدای سرد تو چنان در گوشم سوت می کشید که فکر می کردم تو دوست داری اذیتم کنی، و احساس منو زیر پاهای قویت از بین ببری.

در همان روز که صداتو شنیدم فهمیدم تو کی هستی؛ همونی که بعدها به خاطر پست ترین خواهش هات سر فرو می آورم و اطاعت می کنم.

یادم وقتی پنج روز نتوانستم باهات صحبت کنم، چنان رنگم زرد شده بود، که همه به مادرم می گفتند چی به روز این آورده ای. خلاصه خاطرات خوشی بود.

در روزهای اول حرفاتو باور می کردم؛ ولی وقتی می دیدم با افراد دیگر هم همینطور هستی، یک نوع تشویش و نگرانی وجودم را می گرفت.

ولی بازهم به خودم نهیب می زدم.

یادم برای این باهات آشنا شدم چون دوستی ایده آل برای من شدی، و اصلاً فکرش را نمی کردم با هم صمیمی بشیم و همش می گفتم: آیا من دختر ایده آلش هستم؟ یا به هر طریقی می خواستم از راز دلت باخبر بشم. یا اینکه ازت بخواهم، که از من بخواهی دوست داشتن را یادت بدم.

خلاصه هزار جور فکر تو سرم رژه می رفت.

اصلاً دوست نداشتم اذیت کنم؛ ولی وقتی باهات حرف می زدم می خواستم یک جوری ذهنتو تحریک کنم. بچه های مدرسه به من می گفتند: خیلی خشک و بی رحمی! می گفتند واقعاً راست می گی کسی را دوست نداری.

ولی من تو را دوست داشتم، اما بروز نمی دادم. البته مثل اونها هم نبودم که بیست روز یک بار، یک دوست پسر انتخاب کنم.

اصلاً نمی دانم چرا هیچ حرفی در دلم نفوذ نمی کرد. ولی امان از روزی که آدم غرورش خورد بشه، قلبش بشکنه؛ از روی لجبازی دوست داره همه کاری بکنه.

من دیگه اون دختری نیستم که از روی منطق و از روی دید خوب به همه چیز نگاه می کنه. و از این نامه این منظور ندارم که از خودم تعریف کنم ولی برایت تعریف می کنم که چرا تو به این صورت در دلم آشیانه کردی...

یادمه یه روز دوستم به یکی می گفت: نمی دانی رویا مخ یکی کار گرفته، چه جورم. دوست می گفت: دلم می سوزه برای بنده خدا.

ولی دلم می خواست به اونها بگم: برعکس.

برای یک لحظه اشک توی چشمام جمع شد، چون یاد نامه هایی که برایت نوشته بودم، افتادم. شروع کردم به گریه کردم. تو خیلی بدی، عقلت پسری با شخصیت را نشون می دهد، قلبت تهی از همه چیز. زبانت مثل شیرینی، که خوردن داشته باشه. تو خیلی شیرینی، شیرین تر از شکر، لایقی که برات بخوانم:

نگاه گرم تو چه مهربونه                                                                                                                                                                          مثل تک ستاره های آسمونه

خنده های تو پیام آور شادی                                                                                                                                             لبت، نیشکر خوب جنوبه

دوست دار تو

 

با خواندن این نامه، شاید اندکی روشن شود که چگونه صحبتهایی کوتاه، می توانند بر قلب های عاطفی دختران تأثیر گذارد و ادامه آن صحبتها باعث تغییر شرنوشت آنها شود. و احیاناً آنان را به پرتگاه سقوط بکشاند.


← صفحه بعد