نامه ای به یک دوست
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اعتماد ، امید ، عشق ، بدبختی

 

با نام خدا

زیباترین سلام را بر روی طراوت ترین گلبرگ شقایق، با قلمی از استخوان وجودم، و با جوهری از خون رگهایم برایت می نویسم؛ و بر بال پرستوی عاشق می گذارم تا از شهرهای دلباخته قلبم عبور کند و به تو برسد، شاید که پذیرا باشی.

با دیدگان نافذت به درون دلم بنگر، ببین این زخمها جانگاهی است که با دست زندگی بر دلم نشسته؛ این نیز زخمهای گوارائی است که دست عشق بر آن نهاد.

امشب برای اولین بار غرور مردانه ام در برابر صدای بی تفاوت یک پسر شکست. چون این نامه را که نشان عجز من است برایت می نویسم.

در شب اولی که با تو صحبت کردم، هر چه بیشتر با هم صحبت می کردیم فکر می کردم باهات آشنا هستم؛ فکر می کردم دیدمت؛ فکر می کردم تو همونی هستی که سالهاست در خیال خودم تصویرش را می کشیدم.

ولی همش فکر بود، چون ما دخترها عادت کرده ایم خیال باف باشیم. و در برابر هر چیز احساس زنانه مان گل می کند، و اجازه نمی دهد درست فکر کنیم.

البته شب اول فکر می کردم تو هم مثل پسرهای دیگر هستی، صدای سرد تو چنان در گوشم سوت می کشید که فکر می کردم تو دوست داری اذیتم کنی، و احساس منو زیر پاهای قویت از بین ببری.

در همان روز که صداتو شنیدم فهمیدم تو کی هستی؛ همونی که بعدها به خاطر پست ترین خواهش هات سر فرو می آورم و اطاعت می کنم.

یادم وقتی پنج روز نتوانستم باهات صحبت کنم، چنان رنگم زرد شده بود، که همه به مادرم می گفتند چی به روز این آورده ای. خلاصه خاطرات خوشی بود.

در روزهای اول حرفاتو باور می کردم؛ ولی وقتی می دیدم با افراد دیگر هم همینطور هستی، یک نوع تشویش و نگرانی وجودم را می گرفت.

ولی بازهم به خودم نهیب می زدم.

یادم برای این باهات آشنا شدم چون دوستی ایده آل برای من شدی، و اصلاً فکرش را نمی کردم با هم صمیمی بشیم و همش می گفتم: آیا من دختر ایده آلش هستم؟ یا به هر طریقی می خواستم از راز دلت باخبر بشم. یا اینکه ازت بخواهم، که از من بخواهی دوست داشتن را یادت بدم.

خلاصه هزار جور فکر تو سرم رژه می رفت.

اصلاً دوست نداشتم اذیت کنم؛ ولی وقتی باهات حرف می زدم می خواستم یک جوری ذهنتو تحریک کنم. بچه های مدرسه به من می گفتند: خیلی خشک و بی رحمی! می گفتند واقعاً راست می گی کسی را دوست نداری.

ولی من تو را دوست داشتم، اما بروز نمی دادم. البته مثل اونها هم نبودم که بیست روز یک بار، یک دوست پسر انتخاب کنم.

اصلاً نمی دانم چرا هیچ حرفی در دلم نفوذ نمی کرد. ولی امان از روزی که آدم غرورش خورد بشه، قلبش بشکنه؛ از روی لجبازی دوست داره همه کاری بکنه.

من دیگه اون دختری نیستم که از روی منطق و از روی دید خوب به همه چیز نگاه می کنه. و از این نامه این منظور ندارم که از خودم تعریف کنم ولی برایت تعریف می کنم که چرا تو به این صورت در دلم آشیانه کردی...

یادمه یه روز دوستم به یکی می گفت: نمی دانی رویا مخ یکی کار گرفته، چه جورم. دوست می گفت: دلم می سوزه برای بنده خدا.

ولی دلم می خواست به اونها بگم: برعکس.

برای یک لحظه اشک توی چشمام جمع شد، چون یاد نامه هایی که برایت نوشته بودم، افتادم. شروع کردم به گریه کردم. تو خیلی بدی، عقلت پسری با شخصیت را نشون می دهد، قلبت تهی از همه چیز. زبانت مثل شیرینی، که خوردن داشته باشه. تو خیلی شیرینی، شیرین تر از شکر، لایقی که برات بخوانم:

نگاه گرم تو چه مهربونه                                                                                                                                                                          مثل تک ستاره های آسمونه

خنده های تو پیام آور شادی                                                                                                                                             لبت، نیشکر خوب جنوبه

دوست دار تو

 

با خواندن این نامه، شاید اندکی روشن شود که چگونه صحبتهایی کوتاه، می توانند بر قلب های عاطفی دختران تأثیر گذارد و ادامه آن صحبتها باعث تغییر شرنوشت آنها شود. و احیاناً آنان را به پرتگاه سقوط بکشاند.